سه‌شنبه 29 بهمن 1404 - 09:55

کد خبر 183956

پنج‌شنبه 09 شهریور 1402 - 08:53:27


سرمقاله وطن امروز/ عطر و بوی عشق!


وطن امروز/ « عطر و بوی عشق! » عنوان یادداشت روزنامه وطن امروز به قلم سمیرا جلیلی است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:
 
از قطار که پیاده شدم، موج گرما و شرجی شهر دوید توی صورتم. یک «خدا به خیر کنه» آرام گفتم و کوله‌ام را انداختم روی شانه‌هایم. چفیه‌ام را طوری که حائل شود و داغی آفتاب چهره‌ام را نسوزاند، روی صورتم انداختم. داشت غروب می‌شد ولی حرارت از زمین و آسمان می‌بارید. با موج جمعیت که هر کدام توی حال و هوای خودشان بودند، به نخستین موکب رسیدیم، توی سه‌راهی شلمچه.
قبل‌ترها، یعنی قبل کرونا، با کاروان‌های راهیان نور زیاد آمده بودم اینجا اما حال و هوای الان شلمچه جور دیگری است، تا چشم کار می‌کرد موکب بود و آدم‌ها و «هله بزوار ابوسجاد» و «زائر بیا شربت خنک» و حجمی از جملات و کلمات که هر کدام عشق به جان آدم می‌ریخت و اشک به چشم.
کوله‌ام را روی شانه‌ام صاف کردم، موبایلم را درآوردم و شروع کردم به فیلم گرفتن، نخستین موکب‌ها برای بچه‌های فاطمیون افغانستان بود، رفتم جلو و مثل خودشان گفتم: جان‌تان جور است برادرا؟! هرکدام که مشغول کاری بودند به من نگاهی کردند و با لبخند جوابم را دادند، یکی‌شان از این آب معدنی‌های مسیر مشایه  نجف - کربلا آورد و گفت: ها؛ شما چی! جان‌تان جور است؟
خندیدیم...

گفت التماس دعا، این واژه‌ها را بارها و بارها شنیده بودم، کلمه‌ای تکراری بود اما اینجا معنای تازه‌ای داشت، بویژه که وقتی به چشم‌های ملتمس جوان افغان نگاه کردم، این چشم‌ها می‌گفت: من نتوانستم بیایم، دلم زیر قدم‌های شماهاست، چشمم به راه و دلم تنگ است.
دستم را روی چشمم گذاشتم که یعنی چشم و به راه افتادم.
دلم می‌خواست فریاد بزنم، اینجا همه چیزش با همه عالم فرق دارد، بوی زغال سوخته و دود چای و اسپند اذیتت نمی‌کند، آدم‌ها در نهایت مهربانی با هم هستند و نمی‌گذارند کسی از دست‌شان برنجد.
راه می‌رفتم و نگاهم به موکب‌های چپ و راست بود، انگار شرجی کمتر اذیتم می‌کرد. دیگر آدم‌ها و کلمات هستند که گرما می‌دهند.
کلمات، کلمات اینجا پادشاهی می‌کنند و این روزها روزهای میدان‌داری کلمات است، آدم‌ها می‌خواهند بهترین خودشان را به تو بدهند، صدای مداحی از هر موکب بلند است، عربی و فارسی را ریخته‌اند توی داریه و برای حسین عزاداری می‌کنند؛ میثم مطیعی از یک طرف و باسم کربلایی از یه طرف، نوحه می‌خوانند و بدرقه راه زوار می‌کنند.
باد گرمی که می‌پیچد لابه‌لای پرچم‌های کوچک و بزرگ، خنکای حسی را در آدم زنده می‌کند. 
غروب شلمچه را بارها دیده‌ام، کاروان‌ها هرجا باشند تلاش می‌کنند غروب شلمچه را ببینند اما الان حال غروب حال دیگری است، گرم است اما دلم یک چای زغالی می‌خواهد. به سمت موکب می‌روم که تریموس‌های بزرگی دارد و هر کدام طعمی از چای. زعفرانی را انتخاب کردم و با گفتن خوش آمدی زائر، چای را به من دادند، بوی خوش گلاب و قهوه عربی، بوی خاک انگار باران خورده، بوی چای تازه دم، بوی هندوانه‌ای که توی سینی می‌خواست مفتخر باشد به خوردن توسط زوار آن شهید بی‌کفن؛ بوی عشق، بله بوی عشق از هر موکب  اینجا بلند است.
موکب خیاطی توی مسیر بود و من دلم می‌خواست این وجود شرحه شرحه از خلوص را بدهم وصله کنند.
پایانه شلمچه داشت از فاصله ۵۰۰ متری خودنمایی می‌کرد، کم کم منی را که فکر می‌کردم چقدر راه است تا به گیت‌های خروج برسم، داشت دلتنگ می‌کرد. چای را که خوردم یاد حلاوت چای عراقی افتادم  و آن شعر که
می‌گفت:
یادم افتاد مسیر حرم از راه نجف
باز کردم هوس چای عراقی‌ها را...

اینجا پر از موکب است، پر از حرارت زندگی که وام گرفتن از طریق نجف به کربلاست.
اینجا همه داد می‌زنند ولی تو داد زدن‌شان را دوست داری، تو را اجبار می‌کنند، اجبار به پیشکش خالصانه و بضاعت دل دریایی‌شان و تو باز هم از این اجبار ناراحت نمی‌شوی.
اینجا کلمات داد می‌زنند و گریه می‌کنند و می‌خندند، اینجا ارادت حسین شوقی می‌آورد برخاسته از غمی شورانگیز، اینجا پرچم‌ها کلمه‌اند، آدم‌ها کلمه‌اند، اینجا فتح‌الفتوح و تفسیر کلمه در قرآن هستند و اینجا می‌شود فهمید چرا به کلمه قسم یاد کرد خدا.
اینجا راه کربلاست و خون‌های ریخته در این زمین، راه کربلا را به روی ما گشوده است.
اینها را مدام با خودم مرور می‌کنم و هر چند وقت یک‌بار بازمی‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم. آدم‌ها، لهجه‌ها، موسیقی موکب‌ها، حریص بودن برای خدمت، باید تا سال آینده برای دیدن همه این شکوه ایستاده صبر کنم.
نگاهم به پشت سرم بود که بی‌اختیار به یک نفر برخورد کردم. برگشتم و خودم را در صف زوار دیدم که منتظر عبورند، چشمانم پراشک بود خواستم عذرخواهی کنم، بانوی جوانی بود، با یک پیشانی‌بند که رویش نوشته بود: مسافر کربلا.
نگذاشت کلمه ادا شود پیشانی‌ام را بوسید و گفت چیزی نیست فدای اشک‌های زائر شاه کربلا.
عبور می‌کنم و به مرز می‌رسم اما می‌دانم اینجا همه چیز کلمه است و کلمه‌ها به جای آنکه بنشینند ایستاده‌اند.




پربیننده ترین


سایر اخبار مرتبط