شنبه 24 مرداد 1405 - 22:06

کد خبر 312696

سه‌شنبه 28 آذر 1402 - 21:45:00


داستانک/ "راسکلنیکوف " نوشته سروش صحت


آخرین خبر/ با موبایل حرف می زدم. دختر جوانی که کنارم نشسته بود، مرتب نگاهم می کرد. متوجه شدم صدایم از حد معمول صحبت کردن در تاکسی بالاتر رفته است. خجالت کشیدم. سر و ته حرف را هم آوردم و تلفن را قطع کردم. دختر جوان باز هم نگاهم می کرد. گفتم؛ «مثل اینکه خیلی بلند حرف زدم. ببخشید، حواسم نبود.» دختر جوان گفت؛ «نخیر... من پنجشنبه ها یادداشت های شما را می خونم، می خوام یه چیزی به شما بگم ولی روم نمی شه.»
 راننده توی آینه نگاهی به من و دختر جوان کرد. نمی دانستم چه بگویم. گفتم؛ «شما لطف دارید.» دختر گفت؛ «من یه خواهش دارم، پول هم بخواین می دم.» راننده دوباره در آینه نگاه کرد.
 دختر گفت؛ «بگم؟» گفتم؛ «نمی دونم.» دختر جوان گفت؛ «میشه از خواننده هاتون بخواین هر کدوم مطلبتون رو خوندن برای مادر من دعا کنن؟» راننده در آینه نگاه نکرد و به روبه رو خیره شده بود. پرسیدم؛ «مریضن؟» دختر گفت؛ «بله.» و صدایش لرزید. گفتم؛ «یعنی می خواین اسم ایشون را بنویسم؟» دختر گفت؛ «فرقی نداره، فقط براش دعا کنن.» پرسیدم؛ «بیماری شون چیه؟» مرد میانسالی که جلو نشسته بود، گفت؛ «چه فرقی می کنه؟» گفتم؛ «یعنی فکر می کنید ...» دختر گفت؛ «اگه فقط یکی از دعاها بگیره، بسه.» بعد گفت؛ «می نویسین؟» گفتم؛ «نمی دونم می تونم یا نه ولی اگه شد، چشم.» 
کمی جلوتر پیاده شدم، می خواستم از پل عابر بالا بروم که یک نفر از پشت شانه ام را گرفت. همان مرد میانسالی که جلوی تاکسی نشسته بود، بود. گفتم؛ «بله؟» گفت؛ «میشه بنویسید خواننده هاتون برای من هم دعا کنند؟» به مرد نگاه کردم، پیشانی اش خیس عرق بود و نفس نفس می زد ، معلوم بود دویده است. پرسیدم؛ «شما هم بیمارید؟» مرد گفت؛ «نخیر.» 

برگرفته از sehat_story


پربیننده ترین


سایر اخبار مرتبط