شنبه 24 مرداد 1405 - 20:43

کد خبر 325996

سه‌شنبه 12 دی 1402 - 14:11:55


داستانک/ معلم باشعور


آخرین خبر/در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه‌ سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و‌ گفت: 

سلام استاد آیا منو می‌شناسید؟

معلّم بازنشسته جواب داد: 

خیر عزیزم، فقط می‌دانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.

داماد گفت: 

آخه مگه می‌شه منو فراموش کرده باشید؟! یادتان هست سال‌ها قبل، ساعت گران‌قیمت یکی از بچه‌ها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه‌ دانش‌آموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم. 

من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را می‌برید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید و تفتیش جیب بقیه‌ دانش‌آموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سال‌های بعد در آن مدرسه هیچ‌کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد.

استاد گفت: 

باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانش‌آموزان چشم‌هایم را بسته بودم.

تربیت و حکمت معلّم، دانش‌آموز را بزرگ می‌کند!



پربیننده ترین


سایر اخبار مرتبط