شنبه 24 مرداد 1405 - 19:32

کد خبر 340474

یک‌شنبه 24 دی 1402 - 09:30:00


داستانک/ "حالا خیالت راحت شد؟" نوشته سروش صحت


آخرین خبر/ مردی که کنارم نشسته بود، گفت؛ «عجب ترافیکی.» کسی چیزی نگفت. مرد گفت؛ «واقعاً دیوانه کننده شده، خیابان ها شدن پارکینگ. اصلاً تهران یه پارکینگ بزرگ شده است.» بعد دستمالی از جیبش درآورد و عرق صورتش را پاک کرد و گفت؛ «روز به روز هم بدتر می شه... روز به روز. خشکسالی هم که به سلامتی تو راهه.»‌
راننده گفت؛ «آقاجون ما خودمون یه میلیون تا فکر و خیال داریم، شما دیگه حالمون رو بدتر نکن.» مرد گفت؛ «مگه بدتر از این هم هست؟» همان موقع باد زد و یکی از درخت های کنار خیابان کج شد. مرد گفت؛ «درخته کج شد، ا... ا، داره کج تر می شه، الان می افته، آقای راننده برو... برو، الان می افته رو ماشین.» راننده گفت؛ «کجا برم؟ مگه نمی بینی جلوم بسته است؟» راننده بیشتر از این چیزی نتوانست بگوید. درخت از ریشه درآمد و افتاد روی سقف ماشین و همه ما که توی تاکسی بودیم له شدیم و مردیم. ‌
راننده گفت؛ «بفرما، حالا خیالت راحت شد؟» مرد خواست تکانی بخورد ولی گیر کرده بود و نتوانست، فقط سرش را آرام به طرف من چرخاند و پرسید؛ «مگه ما نمردیم؟» گفتم؛ «چرا.» گفت؛ «پس چرا من نمی تونم تکون بخورم؟» راننده گفت؛ «باز که داری غر می زنی. می خوای وضع از این هم بدتر بشه؟» مرد گفت؛ «مگه از مردن بدتر هم هست؟» همان موقع چند نفر دوان دوان آمدند و ما را از ماشین بیرون کشیدند. ‌
مرد از جوانی که داشت او را از لابه لای آهن ها بیرون می کشید، پرسید؛ «بالاخره ما مردیم یا نمردیم؟» جوان همان طور که داشت زور می زد، گفت؛ «مردید، مردید.»

برگرفته از sehat_story


پربیننده ترین


سایر اخبار مرتبط