شنبه 24 مرداد 1405 - 19:30

کد خبر 340633

یک‌شنبه 24 دی 1402 - 10:30:00


سهل ممتنع مانند «عشق»


خراسان/ «آناگاوالدا» نویسنده فرانسوی از آن دسته از مؤلفانی است که انگار رگ خواب مخاطبشان را به دست آورده و پل ارتباطی میان خود و خوانندگان را پیداکرده‌اند.
او با کتاب «کاش کسی جایی منتظرم باشد» آن‌چنان پرقدرت وارد میدان شد که با همین یک اثر تا سال‎ها شهرت و محبوبیت‎اش را تضمین کرده است.

عشق در نگاه عطار و آناگاوالدا
«پرسید عشق چیست؟/ گفت امروز بینی و فردا و پس‌فردا / آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بردادند...» این احتمالاً موجزترین وصف از عشق باشد که عطار نیشابوری در تذکره الاولیا در ذکر منصور حلاج می‌نویسد. شاید بتوان گفت تنها مضمون و کلمه‌ای که در حوزه ادبیات دست‎فرسود نمی‌شود و به‌اصطلاح، تاریخ انقضا نداشته و ندارد، همین عشق است. در بحث مخاطب خاص و عام در ادبیات هم به نظر می‌رسد چیزی که می‌تواند این دو طیف را به یکدیگر وصل کند و نقطه مشترک آن‌ها باشد، همین کلیدواژه عشق است.
از داستان‌های عامه‌پسند مثل «آناکارنینا»ی تولستوی و «زوربای یونانی» کازانتاکیس گرفته تا کتاب‌هایی که مخاطب خاص را هدف قرار داده‌اند مثل «بار هستی» و «آهستگی» میلان کوندرا، همه و همه درنهایت درگیر و دار مسئله پیچیده و درعین‌حال ساده‌ای به نام عشق هستند. در باب عشق زیاد گفته‌اند، آن‌قدر زیاد که اگر تمام صفحات یک روزنامه را هم به آن اختصاص دهیم بازهم کم است.
از توصیف عطار و شاعران دیگر درباره عشق که بگذریم، در میان داستان‎نویسان هم اغراق نیست اگر بگوییم کمتر رمان یا قصه‌ای را می‌توانید بیابید که از دلدادگی سخن نگفته باشد.
کتاب «ای‌کاش کسی جایی منتظرم باشد» از آناگاوالدا هم موضوع و تم غالبش عشق است.

من نام انواع جدایی‌ها را می‌دانم
کتاب، سیزده داستان کوتاه را در برمی‌گیرد با نثری زیبا و جذاب و البته به شیوه‌ای رئالیستی؛ بااین‎که در باب عشق قصه‌پردازی می‌کند اما آن‌قدر که روایت جدایی در آن پررنگ هست، دلدادگی و وصل کمتر به چشم می‌خورد.

درجایی از کتاب می‌خوانیم:
«وقتی به ایستگاه شرقی می‌رسم در نهان آرزو می‌کنم که کاش کسی به انتظارم ایستاده باشد، احمقانه است، مادرم در این ساعت از روز هنوز سرکار است و مارک از آن دسته آدم‌ها نیست که برای حمل چمدان‌های من به حومه شهر بیاید، همیشه این امید بی‌رمق را داشتم، پیش از پیاده شدن نگاه دورانی دیگری به اطراف انداختم، شاید کسی باشد، دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد...»
کتاب، بیشتر از آن‎که روایت عاشقی دلباخته و کلاسیک باشد، حکایت انسان مدرن و تنهاست؛ انسانی که انواع و اقسام دردها و جدایی‌ها را تجربه کرده است. ناظم حکمت شاعر ترک در شعری می‌گوید: «بعضی‌ها نام انواع گل‌ها را می‌دانند/ بعضی نام انواع غذاها را / و بعضی / نام انواع گیاهان را / من نام انواع جدایی‌ها را می‌دانم ...» آناگاوالدا هم انگار نام انواع جدایی‌ها را می‌داند که هر کلمه‌اش به بوی جدایی آغشته است:
«نگران نیستی که از دیدارم پشیمان شوی؟ ترجیح نمی‌دهی یک تصویر خوب از من در ذهنت بماند؟ حق با توست، به تو زنگ زدم چون می‌خواستم بعدازاین همه‌سال دوباره صورتت را ببینم، همین، مثل وقتی‌که مردم به روستایی می‌روند که در آن متولدشده‌اند یا به خانه پدری‌شان مثل یک نوع زیارت ...»
و اما یکی از نقدهایی که به کتاب وارد است، نامی است که نویسنده برای اثر داستانی‌اش انتخاب کرده است یعنی «کاش کسی جایی منتظرم باشد» همان‌قدر که نام زیبا و شاعرانه‌ای برای یک کتاب داستان است، همان‌قدر هم می‌تواند به نقطه‌ضعف آن تبدیل شود چراکه از همان ابتدا رویدادهای قصه را لو می‌دهد و کمتر جایی برای شگفتی مخاطب باقی می‌گذارد.


پربیننده ترین


سایر اخبار مرتبط