شنبه 24 مرداد 1405 - 17:39

کد خبر 364358

جمعه 13 بهمن 1402 - 21:30:00


مردان ابدیت


آخرین خبر/ زمین که فرافکنی می‌کرد، آسمان که شانه خالی می‌کرد، ما عاشق بودیم و عشق امانت را تقبل می‌کرد... و امانت خود مگر جز عشق بود و عشق مگر جز عمارتِ جان؟!
که چون تن مهمانی داد و آدم برخاست از سرِ خوان
پس بدین سان  عبور از خویشتن، آموخت انسان...

آنجا که حمیتت سخت جوشید؛ شعری به کارت کردی که تو می‌دانستی غیرت از گفتمان نور است.
می‌دانستی که در بلاد مردان حمیت را گران می‌فروشند...گاهی به بهای جان.
تو نبودی از آنان که با نشستن‌ها، نگفتن‌ها، نرفتن‌ها همزادند. آنان که از ثقل عفت‌ها و غیرت‌ها بیزارند.
می‌دانی در قفس بی حصر اندیشیدن از آن آنانیست که خدا را یارانند.
دشنه که بر قلبت فرود آمد؛ من به چشم خویش دیدم
سرخِ کوچکی را که بر زمین راه باز می کرد و مصمم آنچنان می رفت که گویی در دوردست‌ها عزم آن دارد به دریاها بپیوندد و سرخ مردن چه نیک است برای اویی که آبی‌ها را می جوید.
خون نبود شاره های ابدیت بود که می رفت...
بر چشم او در واپسین لحظات گر می‌نگریستی عذار گلگونه‌ای می‌یافتی که درهای آسمان را گشاده یافته؛ در تقلای برخاستن از خاک است.
قلبت ایستاد، چه باک! قلب‌ها می‌ایستند، قلب‌ها می‌میرند و تنها این دلهاست که در حفاظ ابدیت است که ما جمله دلیم و باقی هر چه هست مزاح طبیعت است.
خاک آن زمین هنوز هم آبستن خون است، ای مردم! بیایید...
بیایید تا جایش سرخ‌ها را گل بچینیم
روزی که باران چون الماس می‌بارد، بیایید از آسمان عیدی بگیریم  آری ما مردمان غیرتیم... ما ملت شهادتیم...
می گویی غیرت چیست؟ تو از نبرد هورها شنیده ای؟!
از غواصان با دست های بسته، مغروق... 
تو از زنده به گوران گورهای دسته جمعی شنیده ای؟!
از آنان که جام های زجاجی را با دست هاشان اتحادیست...
آنان که چهره ها گلگون از پرده و گام برون می رقصند...
به انتظار ساعت آسمانی خویشند که خوش درکشند و پر کشند و بر روند بالا، بالا تا بارگاه استغناء... آنجایی که در آنجا معنا نخرد قالب سرد و سنگی انسان را...
باز می پرسی غیرت کدام است؟ بگذار از محسن بگویم.
انجا که سگ هار تکفیر به بیشه ی شیران پا نهاده بود،
به سرزمین مادری، به سرزمین کاوه و همت و باکری...
به خاکی که سروهایش از آبِ دیدگان ریشه دوانده، بالیده و زنهار می دهد هر طوفان کوبنده را.
بگذار از محسن بگویم...
محسن که در شهر زاغ و زغن صوت از هزار را شنیده بود... محسن دریا را شنیده بود...
می دانی مرداب همان جویبار عاشق دریا بود که سنگی او را به آرمان وسعت فریفت. جای این که غرق دریا گردد، ماند که دریا گردد و گندید...
بخواهی که خود باشی می گندی. ما را برای ‌محو گشتن، ما را برای آغوش دریا آفریده اند.
کارش از عشق بود او که ضجه ای نکرد که ما به ضجه از مرگ سرخ آبرو نمی بریم...
دستش چو افتاد؛ چه باک... کاین فرجام دست های در بیعت علیست.
پایش چو افتاد؛ چه باک...که پای لحم و استخوان را به راه آسمان ها چه کار؟!
محسن را چه عجبست چون که پیشوایش مرد هشتاد زخمِ بر پیکر است...او پیرو علی اکبر است.
روز اسارت تصویری دست به دست می گشت... سرباز خلافت بود که پر طمطراق می رفت و از خود می کاست، محسن اما سرشار بود، محسن شیری میان گله ای کفتار بود.
اینک اینسان به تو می گویم سرباز... بدان!
که اینجا ملت حسین است و هزار محسن است در این
نطفه های زاینده... 
بدان قرارمان حیفاست بیست و پنج سال آینده...

نویسنده: سمانه افخمی


پربیننده ترین


سایر اخبار مرتبط