شنبه 24 مرداد 1405 - 17:11

کد خبر 370348

چهارشنبه 18 بهمن 1402 - 13:37:41


شاعرانه/ گفتی که برو که عشقِ خامت به فنا


آخرین خبر/ بود ایّامی که دلم را نَبُدَش جز تو هوا  
بُگْذشت و ز این خانه بِرفت شور و غَنا
 
گفتم که دگر چنگ بیفتد از نوا 
گفتی که ز من بخوانَدَت مرغِ بَلا
 
گفتم چو رَوی به سَر بریزد این بنا 
گفتی که بنای سست را کجا بَقا؟!
 
گفتم که چنین بمیرد این مرغِ هما 
گفتی چه خوش‌آواتر از آن جغدِ جفا؟
 
گفتم که بمانم که مرا پایْ بِرَفته است قوا 
گفتی که برو به‌سانِ فرتوته‌ی پیری به عصا

گفتم تو برو که واگذارَت‌بکنم من به خدا 
گفتی نَشَوم مکدَّرْ از لعنتِ تو روزِ جزا
 
گفتم که دلی پیشکشی بکردَمَت عطا 
گفتی که برانَمَش دگر تا نکنی تو این خطا
 
گفتم که ز مایَملکِ عشقم بگِرفتی تو رِبا 
گفتی که تو را دل بُده بر رِبا رضا
 
گفتم برِ تو بگیرم از مِهرْ بقا 
گفتی که بِبُر خیالِ خامَت ز لقا
 
گفتم که نشاندی‌ام ز مِهرت به عزا 
گفتی که ز دلْ چنین شود مرد فنا
 
گفتم که دگر نباشدَت رنگْ حنا 
گفتی که بشو ز مسلکِ عشقْ رها
 
گفتم که بِپرداخته‌ام کسوتِ عاشقانْ بها 
گفتی که تو آن بِه که رَوی بُرون شَوی ز این قبا
 
گفتم که به مویه بِشُدَش صباحِ من تا به عشا 
گفتی که بِگفتَت که دلت را بدهی چنین بها؟
 
گفتم که به پرچمی نوشتمَت مدح و رثا 
گفتی که ز دستِ خود فروبیَفکن این لَوا
 
گفتم که ز پاکْ مِهرِ من که دیدی تو وَرا؟ 
گفتی که دو صَد جان بشود ز مِهرِ من به یک ندا
 
گفتم که مگر ندادَمَت دلْ ز سَخا؟! 
گفتی که طریقتَم نباشد این مِهر و وفا
 
گفتم که به موجِ قهرْ برنشسته ناخدا 
گفتی که فِتاده خود به گردابِ بلا
 
گفتم ز چه خونین بِنِمودی‌‌ام رَدا؟ 
گفتی که هر آنچه کردمَت بود روا
 
گفتم که تو را بیشْ ز من بُدَش وفا؟ 
گفتی که دو صد بیایدَم چنین قَفا
 
گفتم ز چه رو بَرنشنیدی‌ام صدا؟ 
گفتی که مرا فزونه باشدَم گدا
 
گفتم برِ تو بنوشم از آبِ شفا؟ 
گفتی که برو که عشقِ خامت به فنا

شاعر: سمانه افخمی


پربیننده ترین


سایر اخبار مرتبط