شنبه 24 مرداد 1405 - 12:54

کد خبر 428350

یک‌شنبه 12 فروردین 1403 - 08:00:00


شعری زیبا از احمد شاملو


آخرین خبر/ نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار ــ

نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه

میونِ جنگلا تاقم می‌کنه.
تو بزرگی مثِ شب.

اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مثِ شب.
خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.

تازه، وقتی بره مهتاب و هنوزشبِ تنها بایدراهِ دوری‌رو بره تا دَمِ دروازه‌ی روز ــ

مثِ شب گود و بزرگی مثِ شب.
تازه، روزم که بیادتو تمیزی مثِ شبنم مث صبح.

تو مثِ مخملِ ابری مثِ بوی علفی

مث اون ململِ مه نازکی:

اون ململِ مهکه رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد میونِ موندن و رفتن میونِ مرگ و حیات.
مث برفایی تو.

تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه

مث اون قله‌ی مغرور بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‌خندی…


پربیننده ترین


سایر اخبار مرتبط