پنج‌شنبه 29 مرداد 1405 - 20:01

کد خبر 994248

یک‌شنبه 11 اسفند 1404 - 08:49:38


سرمقاله خراسان/ شلیک اهریمن به زندگی


خراسان/ «شلیک اهریمن به زندگی» عنوان یادداشت روز در روزنامه خراسان است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:

صبح دیروز در قلب میناب، زندگی جریان داشت؛ زندگی دانش‌آموزانی معمولی، با رویاهای ساده و دل‌های پر از امید، رویاهایی که اهریمن در ظاهر زیر خاکستر دفن کرد اما در حقیقت در قلب و جان میلیون‌ها ایرانی تکثیر خواهد شد.

درست لحظاتی که دانش‌آموزان مدرسه‌ای در میناب سرگرم درس برای ساختن آینده ایران بودند، پیامکی برای برخی از شماره‌های ایران ارسال شد با این مضمون: کمکی که قول داده بودیم در راه است؛ این پیامک که از یگان‌های جنگ روانی اسرائیل و آمریکا بود، اشاره به صحبت‌های یک ماه قبل ترامپ داشت که ربع پهلوی هم با ولعی زیاد آن را بازگو می‌کرد و لحظاتی بعد کمک رسید؛ اما صدایش مهیب بود؛ کمک رسید اما جان دانش‌آموزان را گرفت، کمک رسید اما قربانیانش نوجوانانی بودند که شاید در ذهن‌شان نگرانی امتحان را داشتند؛ شاید ذوق خرید برای عید یا هیجان برای تماشای فوتبال. نوجوانانی که نمی‌دانستند لحظاتی دیگر غمی بزرگ مهمان مدرسه‌شان خواهد شد. صدای انفجار پیچید، هیچ چیز دیده نمی‌شد؛ گوش‌ها خوب نمی‌شنید و سوتی ممتد در سر بچه‌ها پیچید. تعداد زیادی دانش‌آموز آسمانی شدند؛ دانش‌آموزانی که شور زندگی بودند؛ همان‌چیزی که هیولاها از آن تنفر دارند. ده‌ها دانش‌آموز دیگر زخمی شدند و شاید تعداد شهدا بیشتر شود. تصاویر، فریاد می‌زنند. تصاویر ویرانی، تصاویر گریه، تصاویر بی‌گناهانی که در آغوش خاک آرام گرفتند.  

به‌یاد شهدای مظلوم میناب
فرقی ندارد چه دیدگاه سیاسی، اعتقادی و... داشته باشیم. ایرانی که باشیم خون هموطن، خون بی‌گناه، خون بچه‌ای که هنوز رویاها داشت، باید خط قرمزمان باشد. شهادت این دانش‌آموزان تلخ است اما چهره از نقاب اهریمنانی برداشت که ادعاهای مضحکی مثل نوبل صلح داشتند. آن دخترکان زیبا شهید شدند اما به نماد زندگی، آرزو و آینده تبدیل شدند. نمادی از تمام کسانی که برای آینده‌ای بهتر تلاش می‌کنند، نمادی از تمام رویاهایی که نباید خاکستر شوند. این شهادت‌ها، به ما یادآوری می‌کنند که آزادی و امنیت در چکمه و کوله سرباز خارجی نیست. آینده در امتداد خون این دانش‌آموزان رقم خواهد خورد. آینده‌ای که با قدرتی مضاعف و با اراده‌ای استوار، ساخته خواهد شد. آینده‌ای که به نام آن‌ها، برایش تلاش خواهیم کرد.

رویاهایی که تکثیر می‌شوند 
در قلب میناب، قبل از آن لحظه هولناک، زندگی جریان داشت. زندگی دانش‌آموزانی معمولی، با رویاهای ساده و دل‌های پر از امید. رویاهایی که حالا ظاهراً در میان آوار و خاکستر دفن شده‌اند اما در حقیقت در قلب و جان میلیون‌ها ایرانی تکثیر خواهند شد. بیایید در ذهن‌مان به دنیای این دانش‌آموزان وارد شویم، یکی با استعداد در ریاضیات. که برای امتحان مهمی آماده می‌شد، تمرین می‌کرد و سوالات را مرور می‌کرد. دیگری دختری پرانرژی که ساعت‌ها تمرین دویدن می‌کرد. رویای شرکت در مسابقات ورزشی و کسب مدال را در سر می‌پروراند. او می‌خواست سریع‌ترین باشد، بهترین باشد، و نام ایران را در مسابقات جهانی به رخ بکشد. شاید در جمع شهدا، یکی علاقه‌مند به سینما بود و هر شب خواب هنرپیشه شدن را می‌دید. یکی دیگر عاشق موسیقی، لبریز از ذوق، سرزنده. آن یکی رویای خرید لباس نو برای عید را در سر می‌پروراند. با دقت به مغازه‌ها نگاه می‌کرد و لباس‌هایی را انتخاب می‌کرد که برایش زیبا و مناسب باشد. زندگی‌هایی پر از امید، آرزو و رویا. زندگی‌هایی که ناگهان در یک لحظه وحشتناک، جاودان  شدند. آن‌ها دانش‌آموزانی معمولی بودند، با استعدادها و علاقه‌مندی‌های خود. آن‌ها نمی‌دانستند لحظاتی دیگر، زندگی‌شان به شکلی ناگهانی به پایان خواهد رسید؛ اما ما یادشان را گرامی می داریم تا درقلب ها برای همیشه باقی بمانند.

۳ دختر روی دستم شهید شدند 
گفت‌وگو با یکی از شاهدان عینی که پیکر کودکان مینابی را پس از حمله اسرائیلی/ آمریکایی از زیر آوار بیرون کشید

شایان اله آبادی/ ظهر روز گذشته، در تجاوز آمریکا و اسرائیل و با هدف قرارگرفتن مستقیم یک مدرسه ابتدایی دخترانه در میناب و بمباران بیمارستان مجاورش، فاجعه‌ای تلخ و انسانی رقم خورد. جایی که قرار بود صدای خنده کودکان دبستانی شنیده شود و مرهمی برای مجروحان باشد، در چشم‌برهم‌زدنی به تلی از خاکستر و خون بدل شد. بر اساس گزارش‌ها در این حمله، ده‌ها دانش‌آموز دختر خردسال به شهادت رسیدند و شمار زیادی همچنان تا زمان نوشتن این مطلب زیر آوار مانده‌اند. درباره این اتفاق ناگوار با یکی از افرادی که در آن لحظات شاهد جنایت رژیم صهیونیستی بود و خود در عملیات امداد اولیه حضور داشت گفت‌وگو کردیم تا ابعاد این تراژدی انسانی را از نزدیک بررسی کنیم.

قیام مردم برای نجات فرشته‌های کوچک
این شاهد عینی که مغازه‌اش در نزدیکی محل حادثه قرار دارد، درباره لحظه وقوع انفجار می‌گوید: «حدود ساعت یازده و نیم بود. ما داخل محل کار بودیم که یک‌دفعه صدای انفجار شدیدی آمد. شدت موج انفجار به قدری بود که شیشه‌های مغازه‌مان فروریخت. اصلاً نمی‌فهمیدیم چه اتفاقی افتاده و کجا را زده‌اند. وقتی بیرون آمدیم، دیدیم خیابان شلوغ شده و مردم می‌دوند. اول شنیدیم بیمارستان را زده‌اند، بعد فهمیدیم مدرسه کنار آن هم هدف قرار گرفته. وقتی به محل رسیدیم، صحنه‌ای دیدیم که باورش سخت بود. مدرسه دخترانه بود، بچه‌ها همه خردسال؛ شش، هفت، هشت ساله.» به گفته این شهروند، در همان دقایق ابتدایی، مردم بدون توجه به خطر، خودشان دست به کار شدند: «همه آمده بودند و کسی منتظر نیروی امداد نماند. جمعیت زیاد بود، اما همه فقط یک کار می‌کردند؛ بیرون آوردن بچه‌ها از زیر آوار. اما حجم تخریب به قدری بالا بود و  بچه‌ها آن قدر زیر آوار مانده بودند که ما هم کم آوردیم و برای بیرون کشیدن بچه‌ها، لودر و بیل مکانیکی آورده بودند تا راهی به زیر زمین باز کنند.»
 ۳ کودک در دستان من پرکشیدند...
شاهد عینی حادثه با بغض از تلاش‌های اولیه برای نجات دانش‌آموزان می‌گوید: «من خودم شخصا ۵ کودک را از زیر آوار بیرون کشیدم اما تلخ‌ترین قسمت ماجرا این جا بود که از این ۵ نفر، ۳ نفرشان شهید بودند. بدن‌های ظریف و کوچک‌شان زیر آوار دوام نیاورده بود. خانواده‌ها یکی‌یکی می‌رسیدند. مادرها، پدرها، گریه می‌کردند، به سر و صورت‌شان می‌زدند. این شاهد عینی که خود داغدار چندین نفر از اعضای خانواده‌اش (نوه های عمه، دایی و عمو) در این حادثه است، می‌گوید: «این جا نه پادگان نظامی بود و نه مقر جنگی؛ این جا یک محله مسکونی بود که همه همدیگر را می‌شناختند. تمام کسانی که زیر آوار ماندند، بچه‌های همین محله بودند.» به گفته او، شرایط به‌قدری بحرانی بوده که حتی فرصت تخلیه مدرسه هم وجود نداشته است: «حمله ناگهانی بود. نه مدیر مدرسه فرصت تخلیه داشت، نه خانواده‌هایی که آمده بودند بچه‌هایشان را ببرند. بعضی‌ها فقط چند دقیقه دیر رسیدند و بچه‌هایشان زیر آوار ماندند.»

بند بند وجودم از این «نامردی» ازهم پاشید
این شهروند می‌گوید حمله فقط یک‌بار نبوده است: «بعد از حمله اول، دوباره زدند. انگار با پهپاد یا موشک. بیمارستان را دوباره هدف قرار دادند. طوری زدند که دیگر نتوان بچه‌های زخمی را به بیمارستان منتقل کرد. انگار هدف‌شان این بود که هیچ راه نجاتی باقی نماند. سری اول زدند و ساعتی بعد که شلوغ شد، باز هم زدند. او با انتقاد شدید از هدف قرار دادن مراکز غیرنظامی توسط آمریکا و رژیم کودک‌کش صهیونیستی می‌گوید: «به هرحال درهر جنگی دو کشور مکان‌های نظامی یکدیگر را هدف قرار می‌دهند، اما مدرسه؟ بیمارستان؟ بچه شش‌ساله چه گناهی کرده؟ دیدن جسد یک آدم بزرگ سخت است، اما وقتی یک کودک ۶ ساله را غرق در خون از زیر خاک بیرون می‌کشی، بند بند وجودت از این همه نامردی از هم می‌پاشد. من تا حالا چنین صحنه‌ای ندیده بودم. دیدن این همه کودک شهید، خانواده‌های داغدار، معلم‌هایی که شوکه شده‌اند... این تصویر تا آخر عمر با آدم می‌ماند. زدن مدرسه و بیمارستان اسمش جنگ نیست؛ اسمش جنایت است.»


پربیننده ترین


سایر اخبار مرتبط