سه‌شنبه 15 بهمن 1404 - 08:12

کد خبر 929249

سه‌شنبه 04 تیر 1404 - 17:45:00


روایتی از شهادت مظلومانه بانوی ایرانی در ساختمان شیشه‌ای رسانه ملی


فارس/ قرار نبود آن‌ روز در محل کار باشد. شیفتش نبود. فقط دلش نگذاشت همکارانش تنها بمانند.رفت، ایستاد، خدمت کرد… و دیگر برنگشت. موج انفجاری که نه فقط پیکرش را شکست، بلکه دل هزاران ایرانی را لرزاند. سید معصومه عظیمی، کارمند دبیرخانه صداوسیما، در حمله موشکی رژیم صهیونیستی، مظلومانه شهید شد. بی‌دوربین، بی‌لباس نظامی، اما با ایمانی که از جنس عاشورا بود.

معصومه عظیمی، یکی از همان زنان آرام، مؤمن و بی‌حاشیه بود.صدا نداشت، اما صداقت داشت. غرور نداشت، اما ایمان داشت.آن روز اصلاً شیفت کاری‌اش نبود. اما همکارش مرخصی گرفته بود و معصومه گفته بود: من می‌روم، نگران نباش.نمی‌دانست آن چند ساعت، آخرین ساعات زندگی‌اش خواهد بود.ساختمان صداوسیما به‌طور کامل تخریب نشد، اما موج انفجار آن‌قدر سهمگین بود که جسم نحیف و آرام معصومه را نشانه رفت.ضربه مغزی شد... و آسمانی.
راضیم به رضای خدا، مثل خودش…سید محمد عظیمی، همسر شهیده، خود از پرسنل نیروی انتظامی استان البرز است.روزی که همسرش شهید شد، در حالت آماده‌باش بود.خبر را همان‌جا شنید… و دنیا برایش ایستاد.با صدایی بغض‌آلود اما محکم می‌گوید: وقتی بهش گفتم نرو سر کار، گفت: من راضیم به رضای خدا. گفت: اگه قراره بمیرم، چه بهتر که شهادت باشه… هیچ‌وقت از مرگ نترسید.چشمانش را لحظه‌ای می‌بندد، انگار دارد صدای همسرش را در ذهن مرور می‌کند: آخرین تماسش حدود یک ساعت قبل از انفجار بود. می‌گفت قراره برن سالن همایش‌ها چون احتمال حمله هست.اما ترس نداشت، اضطراب نداشت… یه آرامش عجیبی توی صداش بود.او ادامه می‌دهد: وقتی گفتن شهید شده، گفتم من هم راضیم به رضای خدا… همونی که خودش همیشه می‌گفت.ما مردم امام حسینیم. ما اهل کوفه نیستیم که رهبرمون تنها بمونه.معصومه با خونش، با شهادتش، ستون‌های این انقلاب رو محکم‌تر کرد.آقای عظیمی با صدایی رسا می‌گوید: معصومه یه ستون بود برای انقلاب… بی‌سروصدا، بی‌ادعا.او می‌گوید: دشمن باید بداندهر شهیدی که از ما می‌گیرد، ستون انقلاب رو محکم‌تر می‌کنه.جواب خون معصومه، نابودی دشمنانمان است. چه دشمن خارجی، چه وطن‌فروش داخلی…ما زنده‌ایم که ببینیم ریشه‌شان خشکانده می‌شه.

مادر معصومه هنوز نمی‌تواند روزی را فراموش کند که نگاه اطرافیانش عوض شد، بی‌آنکه چیزی بگویند.دلشوره داشتم. حس کردم یه چیزی شده. خواهرهاش هی پچ‌پچ می‌کردن، نگاهاشون فرق داشت…بعد فهمیدم، دخترم دیگه نیست.اشک می‌ریزد، اما لبخند هم می‌زند: معصومه یه فرشته بود. تولد امام رضا دنیا اومد، اسمشو گذاشتیم معصومه.همیشه آروم، مظلوم، باوقار. بچه نداشت، توقعی هم نداشت.همیشه می‌گفت: مامان من راضیم به رضای خدا…و حالا که خدا خواسته ببرتش، منم راضیم.خدا داد، خدا هم گرفت… و من راضیم به رضای خدا.سپس لحنش تغییر می‌کند. انگار شعله‌ای از دلش بالا می‌گیرد: ما هر چی می‌خوریم، از خودی می‌خوریم.اسرائیل عددی نیست…این وطن‌فروشاست که راه می‌دن به دشمن.ان‌شاءالله خدا شرشون رو از سر این ملت کم کنه.
صدایی که خاموش نشد…از همان لحظه‌ای که نام «سید معصومه عظیمی» در فهرست شهدای حمله اخیر قرار گرفت، مردم ایران با دلی سوخته او را بدرقه کردند.نه چون فقط یک کارمند بود،بلکه چون مظلومانه و غریبانه رفت.نه جلوی دوربین، نه در لباس رزم،بلکه پشت میزی ساده، در خدمت فرهنگی بی‌صدا، شهید شد. دل مردم برای او سوخت…اما صدای او را شنیدند و گفتند:خوش به حالش… که این‌قدر آرام، این‌قدر بی‌ادعا، این‌قدر باعزت شهید شد.معصومه، فقط یک نام نیست.او یک پیام است.یک نشانه است برای ما که یادمان نرود: جهاد فقط در خط مقدم نیست. شهادت، فقط سهم مدافعان مرز نیست. گاهی در دل پایتخت، در طبقه‌ای آرام، پشت میزی بی‌صدا، زنی می‌نشیند که با ایستادنش، با ماندنش، با رفتنش… تاریخ می‌نویسد.


پربیننده ترین


سایر اخبار مرتبط