سه‌شنبه 29 بهمن 1404 - 13:23

کد خبر 986063

پنج‌شنبه 31 مرداد 1404 - 11:17:00


ماجرای آسانسور خوش‌شانس


آخرین خبر/در پارکینگ باز شد. یک نفر داخل آمد و گفت: «بیا... بیا...بیا... خب همین‌جا خوبه.»
 آسانسور که متوجه سر و صداها شده بود با کنجکاوی روبه‌رویش را نگاه کرد و گفت: «امروز دیگه چه خبره؟»
 چند دقیقه‌ی بعد دو سه نفر دیگر هم اضافه شدند.
 یک نفر به سمت آسانسور رفت. در را باز کرد و بعد یک صندلی جلوی آن گذاشت. آسانسور نق زنان گفت: «وای! خدایا، باز هم؟!»
 چند لحظه بعد آسانسور تا سقف پر از جعبه‌های جورواجور و چیزهای مختلف شده بود.
 آن روز آسانسور چند مرتبه پر از بار، بالا و پایین رفت. حسابی خسته شده بود. تنش به لرزش افتاده بود. آخرین بار وسایل را که برد، در بین راه احساس کرد دیگر قدرت ندارد. با خودش گفت : «هنوز که طبقه‌ی دومه. چطور تا طبقه‌ی پنج برم؟ تازه یک عالمه بار باقی مونده.»
آسانسور این را گفت و خودش را بالا کشید ولی در بین راه ماند. یک‌دفعه صدای قیژ و ویژی بلند شد. همسایه‌ها بیرون آمدند. هر کسی چیزی می‌گفت. یکی می‌گفت: «امروز اون‌قدر چیز میز باهاش جابه‌جا کردن که به این روز افتاد.»
یکی دیگر می‌گفت: «ای بابا، مردم چرا رعایت نمی‌کنند. همین ماه پیش بود که علی آقا کلی زحمت کشید و آسانسور رو روبه‌راه کرد.»
همسایه‌ی تازه‌وارد که تازه متوجه قوانین آپارتمان شده بود، سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
 در همین لحظه علی آقا، همسایه‌ی طبقه‌ی چهار با جعبه ابزارش از راه رسید. آسانسور خوشحال شد و گفت: «چقدر خوش شانس هستم که همسایه‌ام یک تعمیر کار آسانسوره.»

زهرا عراقی


 


پربیننده ترین


سایر اخبار مرتبط